رضا قليخان هدايت

1750

مجمع الفصحاء ( فارسي )

گهى ز دست نسيم است آب در زنجير * گهى ز شكل حبابست باد در زندان عقود شبنم بر برگ لاله پندارى * نگار من لب خود را گرفت در دندان دراز كرد زبان سوسن و به جاى خود است * بود هرآينه آزاده را دراز زبان چنان نمود مرا غنچه‌هاى نيم‌شكفت * كه بوته‌هاى زر اندر ميان آتشدان نهاد غنچهء مستور و نرگس مخمور * به چشم فكرت مىبينم از قياس و گمان يكى گشاده چو معشوق شوخ‌چشم دو لب * يكى چو عاشق بىسيم تنگ بسته دهان و له ايضا اين ابر نم گرفته ز درياى بىكران * دود دل من است در آن اشك من نهان در تيغ آفتاب نمانده است حدتى * كز سنگ كه نمىزندش هيچ بر فسان شايد كه زارزار بگريد ز سوز دل * بر شاخهاى بىبرگ اين ابر مهرگان از لاله زير دامن كوه آتش ار نماند * دارد بسى حواصل و سنجاب رايگان حالى به يك طپانچهء سرما سيه شود * هرك از فراز آتش برخاست چون دخان و له ايضا ايا به كام هوس راه عمر پيموده * هنوز سير نگشتى ز كار بيهوده كجا شدند سلاطين كه چرخ باعظمت * غبار درگه‌شان جز به ديده نبسوده شب دراز ز آواى پاسبانان‌شان * ستارگان را تا روز ديده نغنوده چنان به خواب عدم در شدند ناگاهان * كه شد ز هستى ايشان وجود پالوده فى المدح بگويم و نكند رخنه در مسلمانى * تويى كه نيست ترا در همه جهان ثانى به روزگار تو نزديك شد كه برخيزد * ز زلف ماه‌رخان وصمت پريشانى ز تاب خشم تو پيكانهاى لعل شود * به چشم خصم تو در لعلهاى پيكانى